تاس گرد
نفس شکسته سوز کشنده.......هنوز نرسیده به زمستان و من میان هیاهوی این زمانه به شوق دل تو به یاد چشمهای روشن از غزل های عاشقانه در این گوشه ی تنهای آشیانه برای تو....توی غافل از نفسهای افتاده به شماره می نویسم از عشق می نویسم از شور و تو خط می زنی با غرور می نویسم از یاد می نویسم از لحظه های رفته بر باد می نویسم قاصدک و تو می خندی و میگویی چه کودکانه بزرگ شو شاپرک بزرگ می شوم برای قلب شاعرانه و تو می گویی چقدر گذشته از صدای خنده های کودکانه؟ و من مردد و بی خود گم شده میان سازهای ناکوک زمانه به کدام ساز برقصم ای بی وفاتر از من....ای نوازنده ی لحظه های بی ترانه؟ گفتی بنویس از عشق اما نشو عاشق دل گفتم بنویسم تو عاشق نشود این دل؟ گفتی سکوت نکن...بگو سخن از بی قراری دل گفتم بی قرار ست دل...و رماندی قلبت را از برای تنها حل یک مشکل گفتی بی تو مرا سببی نیست ای غزل و چقدر غزل گفتی از برای نبودنم بی بهانه گفتی می ترسم از نامی که بر باد است و می روی روزی بی بهانه حالا نگاه کن..... من مانده ام زنجیر چشم تو این نام بی ترانه و تو چه زیبا عبور می کنی از یادم بی صدای غزل های عاشقانه باشد...قبول.....تو تاب نداشتی بمانی میان شعله های عشقم به همین سادگی به همین راه های کودکانه تقدیم به قلب مهربان کیوان بی کیهان لا به لای کوچه پس کوچه های پاییز پرسه می زنم سنگ فرش کوچه های شهرم مثل همیشه یک در میان ترک دارد شبیه روزهای من از روی برگهای زرد و خشک می پرم،مثل گذشته های دور آن وقت که بالی داشتم و روی زمین قدم نمی گذاشتم تا بشنوم صدای ناله های زردشدگان پاییز را... حالا پرم را چیده اند ،مجبورم برای خرد نشدن غرور یک برگ از رویش بپرم،به همین سادگی.... و چه راحت غرور یکدیگر را خرد می کنیم ....دم نمی زنیم.....بی حتی نگاهی میگذریم....و لحظه ای بعد قهقهه ای مستانه فرو می رود در دل کوچه ای تنگ و تاریک... کوچه ها را طی می کنم بی هیچ انگیزه ای شاید دنبال نگاه آشنایی،شاید حتی حسی،عطری،مهری،عشقی.... کسی که بشناسم تلاقی نگاهم با هر چشمی را دور می گیرد سرم به خاطر نمی آورم همه چهره ها آشناست،همه غریبه اند همه را می شناسم ....کجا دیدمشان؟ همین نزدیکی؟دیروز؟ حالم را نمی دانم...دستانم درون حجم دنیا اضافه آمده نمی توانم به دستی بسپارمش،آخر امانت است امانت عشق عشقی نشناخته که نمی دانم کیست...که نمی دانم کجا بجویمش....در کدام وادی بی کسی ....در کدام برهوت تنهایی.... تنها میدانم هست،تنها می دانم گوشه ای از همین دنیای هزار رنگ چشم انتظار من است. روبروی دری مهیب و سیاه می ایستم....اینجا خانه ی من است.چشمانم را می بندم...آهسته دست می کشم برروی شیار های در و حس خوب چوب بلوط را با انگشتانم درک می کنم...بو می کشم...یک در چوبی با کوبه ای آهنی. در می زنم...کسی به رویم در می گشاید..کسی از جنس آب.... اینجا کلبه ی من است..اینجا دیوار ها هم زنده اند و با من سخن می گویند.... لیوانی قهوه ی داغ مرا به خود می خواند....دستانم را به گرمایش می سپارم و خود را به آتش سرخ شومینه. چقدر دلتنگ زمستانم... ببار سپیدی آسمان...ببار برکت عشق...ببار تا با تو عاشق شوم از نو. چشمانم را می سپارم به رقص شعله ها و درون گرمای عشق می جویم چشمان روشن تو را.... می ترسم.از عاشقی دوباره....می ترسم از حرم نفسهایت،می ترسم تاب نیاورم این بار،می ترسم امانت او را بشکنم. من قول داده بودم نگذارم کسی شیشه ی دلم را بشکند....من به تمام فرشتگاه سوگند یاد کردم که نگذارم دست هیچ نا محرمی به آستان دلم برسد....و حالا می ترسم پا بر قانون نا نوشته ام بگذارم. اما چشمانت نمی گذارد خواب شبهایم آرام بگیرد. صدای بوق لعنتی مرا به پشت سیاهی و سردی این در بازمی گرداند. رویا را دوست دارم...تنها جایی که بی دغدغه پرسه می زنم. دریچه ی چشمانم را می بندم تا ظهور رویا...و عکسهای رویایی ام را روی بند رخت مادر گیره می زنم. عقب گردی به روزهایم می کنم و صاف روی صندلی چوبی رو به باغ کوچکم می نشینم و لحظه های گذشته بر خودم را نگاهی می اندازم. بوی برف می آید...همیشه با برف عاشق و همیشه در برف عشق را گم کردم. بوی برف می آید و حرم داغ نفسهای یک عشق نزدیک است. من نمی ترسم.... من باید عاشق باشم بی عشق می میرم. و شاید.... و من همیشه در پی نیمه ی گم شده ی خویشم.حتی در میان دستان کوچک کودک فال فروش... و شاید تو.... دل،ای دل بی طاقتم... آنقدر چون گنجشک های بی سر و سامان کوچه بازار خودت را به هر راهی زدی تا عاقبت میان جاده های بی بازگشت ،سیمهای خاردار زندگی اسیرت کرد. دیگر مجالی برای گلایه نیست نه حتی هق هقی آرام حتی نفسی برای زنده ماندن نفس که میکشی ریه هایت که پر میشود از هوا انگار خنجری تا اعماق قلبت فرو می کنند بس که این سیمهای زندگی خار دارد آخر من که به سیم آخر زدم،گفتم شاید این یکی ناکوکی ساز دلم را شور بزند.ولی نشد. سیم آخر هم پاره شد و من میان سیمهای زندگی با خارهای بلندشان اسیر شدم. نفست را حبس کن.هر چه کمتر نفس بکشی کمتر این زندگی در تو فرو می رود. خسته ام از تکرار هجا های دو حرفی می خواهم بنویسم اما انگشتانم یاری ام نمی کند. خسته ام خسته از تمام تکرار این روزها.خسته از تمام خودم.خسته از تمام تو...... خدایا تو اینجایی...وسط ماجرا.....تو که می بینی......تمام دلم را......پس چرا سکوتت را کمی به من قرض نمی دهی؟ اینهمه بد حسابی کرده ام که برویم هیچ دری از آشتی باز نمی کنی؟ به کجا پناه برم وقتی حتی روزنه های عاطفه را هم به رویم بسته ای؟! تو که نهایت عشقی چرا نمیگذاری عاشق باشم؟شاید هنوز کوچکتر از آنم که لیلی شوم.نه؟ نکند تمام مجنون ها مرده اند؟حتی فرهاد کوه کنی هم نمانده؟ مگر نه اینکه لیلی آتش عشق توست به روی زمین؟چگونه بی مجنون شعله بکشد بر آسمان آبی ات؟ من برای تو عاشقی می کنم.....ولی بی هیزم این آتش دیر یا زود فرو می نشیند و از من مشتی خاکستر می ماند و تمام من بر باد....... شعر نوشت: قبل نوشت: شاید قرار بود برای تو بنویسم....... ساعت دوی نصف شبه اما چشام هم نمیاد خبر رسیده یه نفر فردا قراره که بیاد فردا قراره دل من مهمون نوازی بکنه شاید واسه یکی شدن ترانه سازی بکنه فردا قراره تو بیای، چه انتظارت سخته خواب از سرم پریده و، خیالم امشب تخته تو اوج دلتنگی میای وقتی که بی کسه دلم منجی قلب من میشی کی به تو می رسه گلم ثانیه ها رو میشمرم دلم داره جون می گیره تو فکر اینه که بازم کنارت آروم بگیره فردا قراره تو بیای، چه انتظارت سخته خواب از سرم پریده و، خیالم امشب تخته بعد نوشت شعر:نام نویسنده رو فراموش کردم.امیدوارم اگر شعرش رو اینجا دید عذر خواهی منو ببپذیره و اعلام کنه تا اسمشو بنویسم یا اگر راضی نیست برش دارم. آخه تازگی ها اراده که میکنم شاعر هایی که دوست دارم اینجا قدم میذارن. دلم برای فدرای عزیزم تنگ شد. و برای تو............ گفتم سلام سکوت کردی نگاهت را دزدیدی و نگفتی نگفتی که ما هم دلی داریم نگفتی که اینهمه دوری و فاصله برای چیست!؟ نگفتی!! تنها گفتی خداحافظ! شراره شهابی کاش جای تو بودم یله بر عالم کودکی دلیل اینکه آرومم،امید لمس دستاته همین لبخند پنهانی،کنار لحن گیراته دلیل اینکه تنهایی،همین دستای تنهامه همین دنیای تاریکم،همین تردید چشمامه شبیه حس پژمردن،دچار شک بی رنگی من آرومم،تو تنهایی ،حقیقت داره دلتنگی هنوزم میشه عاشق شد،هنوزم حال من خوبه ببین دنیا پر از رنگه،هنوزم عشق محبوبه تو دلگیری نمی دونی،چه رویایی به من دادی اگه فکر می کنی سردم،برو رد شو،تو آزادی نمی دونی چه قد سخته،تو پشت نبض دیواری نمی دونی تو این روزا،چه احساسی به من داری نه اینکه سرد مغرورم،نه اینکه دور از احساسم بزار دست دلم رو شه،بزار رویا رو بشناسم تموم شهر خوابیدن،من از عشق تو بیدارم یه روز می فهمی از چشمام،چه احساسی به تو دارم زهرا عاملی
عشقو میگم
انقدر که می تونی هنوز دستاتو بلند نکرده ، حسش کنی
...............
گاهی ازت دور می شه ، اما نه زیاد
عشقو می گم
انقدر که اگه یه ذره بیشتر دستاتو به سمتش بلند کنی ، می تونی لمسش کنی
..............
اما گاهی ازت دورش می کنن ، خیلی زیاد
عشقو می گم
انقدر که باید به جای دستات ، یه کلمه رو که زیادم کشیده نیست ، بلند و محکم بکشی " نـــــــــــــــه !... این رسمش نیست "ا
............
خب میدونی
تو اولاش حس می کردی خیلی ازت کوچیکتره
عشقو می گم
انقدر که وقتی از بالا بهش نگاه می کردی ، می تونستی مژه های بلندشو ببینی
انقدر که وقتی بهش نزدیک می شدی ، صدای قلبتو می شنید
............
خب یه ذره که گذشت همقدت شد
عشقو می گم
انقدر که می تونستی تو چشاش زل بزنیو ، آرومو زمزمه وار بهش بگی که " دوسش داری...ا"
انقدر که......ا
خب کم کم قد کشید ، ازت بلند تر شد ، اما نه زیاد
عشقو میگم
انقدر که حالا اون بود که می تونست ، وقتی از بالا نگات می کنه ، مژه های بلندتو ببینه
انقدر که وقتی بهت نزدیک می شد ، میتونستی صدای قلبشو بشنوی
انقدر که دلت میخواست تو حصار دستاش گم شی.....ا
...........
اما یه ذره که بیشتر گذشت بیشتر قد کشید ، خیلی زیاد
بزرگ شد
خیلی بزرگ
ع
ش
ق
و میگم
انقدر که باید فاصله می گرفتی ازش
دور می شدی و دور می شدی
تا بتونی از این پایین نگاش کنی
تا بتونی یه بار دیگه نگاش کنی.............ا



| Design By : Night Skin |


